close
چت روم
داســــتان

درباره سایت

سلام و خسته نباشید به تمامه عزیزان و کاربران سایت رویای خیس با عنایت بر این که این سایت تازه افتتاح شده با نظراتتون منو دلگرم کنید واسه ادامه کار از همه شمایی که عضو میشید صمیمانه سپاس گزارم و همین طور کله بازدید کنندگان سایت mahdivoroojak مدیر سایت رویای خیس

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 156
کل نظرات : 77
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 49

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 100
باردید دیروز : 25
گوگل امروز : 1
گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 149
بازدید ماه : 405
بازدید سال : 1,310
بازدید کلی : 314,583

موضوعات

فقط خنده
جک 91 خیــــــــــــــــــلی خنده داره
جمله سازی های برتر2012(طنز)
پــ نــ پــ های خیلی خنده دار
هدیه باور نکردنی به دختر (طنز)
فرق حمام دختر و پسر ( طنز ) (حتما بخونید اخرشه)
دفترخاطرات تازه عروس (طنز)....... (خیلی باحاله)
نامه يك دختر به همسر آينده اش!!
پیغام گیر تلفن شعرا !!!
اگه می خواهید خواص مفید ازدواج را بدونید !!!
سیر تکامل خواستگاری - طنز
گفتگوی کفن با مُرده - طنز
دعواي دختر و پدر (طنز باحال)
عاقبت همسريابي ازطريق چت کردن....
داســــتان
داستانهای عاشقانه
داستان های جالــــــب
پیامک ها
پیامک های عاشقانه
اس ام اس:سخنان کورش کبیر
اس ام اس:دلتنگی
اس ام اس:دل شکستن
اس ام اس:لاتین
اس ام اس:جدایی و بی وفایی
گـــــوناگــــــــون
10 سوء تعبیر از موفقیت
اسم شما چه رنگی هست؟
راهای بدست اوردن ارامش
عکس های خورده شدن مردی توسط ماهی ( ۱۶+)
ایا میدانید های جالب
2012سال 2012-حوادث در سال 2012
ایا میدانید های جالب 2
ایا میدانید از گوشه کنار جهان
پسری که کاندید زیبا ترین دختر شد
غم آخرتان نباشد!!!!!!!!!
تبدیل سگ به حیوانات دیگر در چین
مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده
چگونگی گفتن دوستت دارم (I LOVE YOU) به ۱۰۰ زبان !!!
متن سنگ قبر بزرگان | اشعار و متون زیبا بر روی سنگ قبر بزرگان
ایا میدانستید(شگفت اوره حتما ببینید)
تخت جمشید در میان ۱۲ شهر شگفت انگیز تاریخ
زنده شدن نوزاد مرده با نوازش مادر
روانشناسی
با چه زنان و مرداني نمي توان ازدواج كرد ؟
تست هوش
برای رسیدن به آرامش راحت نفس بکش!
مردان به چه زنانی می‌گویند زیبا و زنان به چه مردانی می‌گویند جذاب؟
10 راه عملی برای بکاربردن روانشناسی در زندگی روزمره
20 راه استفاده از روان شناسی رنگ ها
هیچ وقت خودتون رو دست کم نگیرید...
۸ راه برای مقابله با نا امیدی!!
قلب من و محبت تو!!!!!!!!
تاثیر عاشق خدا بودن برروی انسان؟! !
این مقاله،اعتماد به نفستان را دو برابر می کند!
نامه يك روانشناس به دخترش............
این هم شد زندگی ؟
عبارات زیبا در مورد رشد و پیشرفت فردی

نویسندگان

کدهای اختصاصی

آخرین ارسال های انجمن

داستان یک دختر 16 ساله

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:28 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 2835

عکس های زیبا تقدیم به دل های با احساس شما - www.taknaz.ir

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:



امتیاز : نتیجه : 2 امتیاز توسط 7 نفر مجموع امتیاز : 61





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستانه واقعی خیانت زن به همسرش در پارک

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:24 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 31314

عکس های زیبا تقدیم به دل های با احساس شما - www.taknaz.ir

 

پسر جوان یک بلوتوث زننده برایم ارسال کرد و در واقع این تصاویر زشت زمینه برقراری ارتباط شومی را بین ما به وجود آورد و… .

توی پارک نشسته بودم و دخترم مشغول بازی بود که ناگهان متوجه نگاه شیطانی پسری جوان شدم.
او پس از چند دقیقه جلو آمد و پرسید: گوشی تلفن همراه شما بلوتوث دار است؟

با لبخندی سرم را تکان دادم و در جوابش گفتم: آره، فضولی؟

در این لحظه پسر جوان خندید و گفت: خوب شناختی! یک فضول مزاحم هستم. حالا اگر ایرادی ندارد سیستم بلوتوث گوشی ات را فعال کن .



امتیاز : نتیجه : 2 امتیاز توسط 29 نفر مجموع امتیاز : 207





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستانه واقعی چند دختر و پسر جوان (جالب)

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:20 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 2005

داستان واقعی چند دختر و پسر جوان

ماجرا از یک فیلم شروع شد؛ چهار دختر و پسر جوان که برای شروع زندگی مشترکشان و برگزاری جشن عروسی نیاز به پول داشتند، با الگو‌برداری از یک فیلم سینمایی، سریال اخاذی‌ها و سرقت‌های میلیونی‌شان را آغاز کردند.
همه چیز با شکایت مدیرعامل یک شرکت صادرات و واردات برملا شد. مرد جوان با مراجعه به پلیس ادعا کرد که منشی سابق شرکتش قصد اخاذی از او را دارد و تماس‌های تهدید‌آمیز او زندگی‌اش را به هم ریخته است؛ «فریبا چند وقت پیش از شرکتم استعفا داد و رفت.
اما حالا چند روزی است که با من تماس می‌گیرد و می‌گوید که فیلمی از من در اختیار دارد که اگر آن را در اختیار همسرم قرار دهد، زندگی‌ام از هم می‌پاشد. حالا هم برای پس دادن فیلم درخواست ۸۰ میلیون تومان حق‌السکوت کرده. من نمی‌دانم که این فیلم چیست اما از این می‌ترسم که تماس‌های او باعث شود همسرم حرف‌هایش را باور کند و زندگی‌ام از هم بپاشد.»

با شکایت مرد جوان، رسیدگی به ماجرا در دستور کار گروهی از ماموران قرار گرفت و تحقیقات برای شناسایی و دستگیری دختر جوان شروع شد.

شروع یک ماجرا
فریبا یک بار دیگر خودش را در آینه قدی جلوی در برانداز کرد و از در بیرون رفت. در را آن قدر محکم پشت سرش بست که صدای شکایت مادر را نشنید. او باید یک بار دیگر به مدیر شرکت زنگ می‌زد و بعد طبق نقشه، سیمکارت اعتباری‌اش را از بین می‌برد.
هنوز تا ساعت ده صبح که مجبور بود با مدیر شرکت تماس بگیرد، وقت داشت. برای همین یک



امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 7





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستانه زندگی یک دختر فراری

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:17 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 1659

داستان زندگی دختر فراری

داستان زندگی دختر فراری

شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی.. خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من.. تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد..
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم..

چه کسی می گوید مقصر من هستم؟؟؟‌ بیایید… بیایید ببینید که



امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 8 نفر مجموع امتیاز : 35





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستانه عاشقانه یک دختر

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:10 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 962

عکس های زیبا تقدیم به دل های با احساس شما - www.taknaz.ir

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟



امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام!!

تاریخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 زمان : 14:10 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 703

 

  "شیرین" ملقب "ام رستم" دختر رستم بن شروین از سپهبدان خانان باوند در مازندران و همسر فخرالدوله دیلمی(387ق. ـ 366ق.) که پس از مرگ همسر به پادشاهی رسید او اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام بود. او بر مازندران و گیلان ، ری ، همدان و اصفهان حکم می راند .

به او خبر دادند سواری از سوی محمود غزنوی آمده است.

سلطان محمود در نامه ی خود نوشته بود :

باید خطبه و سکه به نام من کنی و خراج فرستی والا جنگ را آماده باشی .

ام رستم ، به پیک محمود گفت : اگر خواست سرور شما را نپذیرم چه خواهد شد ؟


امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 16





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

حكايت زيباي؛

تاریخ : چهارشنبه 24 اسفند 1390 زمان : 14:4 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 396

مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را ( براي كمك كردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت كرد( زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!.

مرد به قصد فرار به كوچه‌اي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌اي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.

مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فروجست كه در آن طبيبي خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. «پدر مُرده» نيز به خانه خداي و صاحب خر پيوست!.

مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!.


امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 6





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان جالب مردی فقیر

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:44 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 632


یک روز یک فقیری نالان و غمگین از خرابه ای رد می شد و کیسه ای که کمی گندم در آن بود بر دوش خود می کشید تا به کودکانش برساند و نانی از آن درست کنند شب را سیر بخوابند .

در راه با خود زمزمه کنان می گفت : ” خدایا این گره را از زندگی من بازکن ”

همچنان که این دعا را زیر لب می گذارند ناگهان گره کیسه اش باز شد و تمام گندم هایش بر روی زمین و درون سنگ و سوخال های خرابه ریخت.


امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 27





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان جالب قصر پادشاه

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:41 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 463


در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!!

اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی پادشاه او را به شدت افسرده و خشمگین ساخت و دست آخر معلوم شد که معمار زبر دست و افسانه ای به نام سنمار وجود دارد که این کار از عهده او بر می آید …


امتیاز : نتیجه : 2 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 6





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

تنها بازمانده یک کشتی...

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:40 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 438


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود


امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 1





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

معجزه ی عشق.........

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:38 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 548
سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان فوق العاده در مورد عشق........

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:34 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 742

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.



امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 12





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

راز یک برگ پاییزی..........

تاریخ : یکشنبه 23 بهمن 1390 زمان : 14:58 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 279



توی پیاده رو وقتی قدم می ذاری گاهی زیر پات صدای خرد شدن یه برگ پاییزی رو می شنوی.



اما تو ساده و بی تفاوت، از کنار اون رد می شی.



شده تا حالا به عاقبت اون برگ فکر کنی؟



شده پیش خودت بگی تکلیف این برگ زرد و پژمرده که زیر پای روزگار له شد، چیه؟



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

اگر عاشق باشی بخشنده می‌شوی.........

تاریخ : یکشنبه 23 بهمن 1390 زمان : 14:41 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 312



اگر عاشق باشی بخشنده می‌شوی. پس دیگر دلتنگی چه مفهومی‌ دارد؟ کسی که عاشق باشد همه چیز را مانند کیمیاگر به چیزی ناب تبدیل می‌کند، از کاستی‌ها غنا می‌سازد.



از خوشی‌ها به عظمت روح خود و خدا پی می‌برد، دیگر فنا شدن را نمی‌بیند. همه چیز را رها شدن و کمال می‌بیند.




امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

فرار از زندگی (حکایت)

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:16 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 269

روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟



استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فراگیری؟



شاگرد گفت: بله، با کمال میل.



استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم.



شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به 



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

شکست، یک شخص نیست!

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:13 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 214


یکی از مریدان شیوانا مرد تاجری بود که ورشکست شده بود. روزی برای تصمیم گیری در مورد یک موضوع تجاری نیاز به مشاور بود. شیوانا از شاگردان خواست تا آن مرد تاجر را نزد او آورند. یکی از شاگردان به اعتراض گفت: اما او یک تاجر ورشکسته است و نمی توان به مشورتش اعتماد کرد.



شیوانا پاسخ داد: شکست، یک اتفاق است، یک شخص نیست! کسی که شکست خورده در مقایسه با کسی که چنین تجربه ای نداشته است، هزاران قدم جلوتر است. او روی دیگر موفقیت را به وضوح لمس کرده و تارهای متصل به شکست را می شناسد. او بهتر از هر کس دیگری می تواند سیاهچاله های منجر به شکست را به ما نشان دهد.



وقتی کسی


امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 6





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

سه حکایت شنیدنی

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:12 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 390



شاعر بي پول

يک شب نصرت رحماني وارد کافه نادري شد و به اخوان ثالث گفت : من همين حالا سي تومن پول احتياج دارم . اخوان جواب داد : من پولم کجا بود ؟ برو خدا روزي ات را جاي ديگري حواله کند. نصرت رحماني رفت و بعد از مدتي بر گشت و بيست تومان پول و يک خودکار به اخوان داد . اخوان گفت اين پول چيه ؟



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان واقعي و زيباي دستان دعا كننده!

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:10 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 358



این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند كه پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.



یك شب پس از 



امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 4





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان لیاقت عشق

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:9 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 394









روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزداو رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.



شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.



شیوانا با


امتیاز : نتیجه : 3 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 11





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان زیبای قبر خالی (واقعی)

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:7 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 602



براساس یك ماجراى واقعى...



مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.



پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.


انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.


در وزن ثابت



امتیاز : نتیجه : 3 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 16





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان عاطفی شقایق

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:5 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 253
خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش...ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:



- پلاک 21 ؟!



سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.



چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.



دلم می خواست 


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان پند آموز بخت بیدار

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:4 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 182







روزی روزگاری در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.



پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.



او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

خلاصه داستان لیلی و مجنون

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:3 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 319


بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!



لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .



لیلی دختری


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان مادر شوهر خوب من

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:1 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 370







پدر همسرم سال‌ها پيش، قبل از اين‌كه ما ازدواج كنيم فوت كرده بود. همسرم آخرين فرزند خانواده است و مدت مديديرا با مادرش تنها زندگي مي‌كرده و همين مسئله سبب شده است مادر او وابستگي زيادي نسبت به همسرم داشته باشد به‌طوري كه گاه از خودم مي‌پرسم او چه‌طور توانسته اجازه بدهد كه حميد ازدواج كند.



اين وابستگي باعث دردسرهاي زيادي براي من مي‌شود مادر حميد انتظار دارد او هر روز به خانه‌اش سر بزند و كارهاي عقب‌افتاده‌اش را انجام بدهد. در حالي كه همسر من، تنها پسر او نيست. برادرهاي بزرگ‌تر حميد زندگي خودشان را دارند و مادرشوهرم هرگز در كارهاي آنها دخالت نمي‌كند. فكرش را بكنيد مادر همسرم وقت و بي‌وقت به خانه ما زنگ مي‌زند و مي‌گويد: به حميد بگو بپره بره براي من ميوه بخره يا بپره نون بگيره و كلي خرده فرمايشات ديگر. نمي‌دانم اين شوهر است كه من دارم يا پرنده


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان كوتاه باز باران

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 13:57 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 190


باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه

یادم آید روز دیرین گردش یك روز شیرین.....


هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های 2 طبقه هم به ندرت خودنمائی می‌كردند...اما هنوز انگار همان بو ی خاك و كاهگلی كه روی بعضی از دیوارباغها مانده بود به مشامش می‌رسید.


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

زیباترین جملات عاشقانه

تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 زمان : 15:53 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 216

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم



♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥جملات عاشقانه♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥



تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم



♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥جملات عاشقانه♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم!

تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 زمان : 14:43 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 163
بسیار شیكتر و به روز تر از آن بود كه به نظرت بیاد خودش هم مجروح جنگیه! آن هم چه مجروحی؟؟ درست حسابی جانباز....



اما مگه باور میكردی؛ شیك و خوش قیافه و با اطلاعات؛ دكترا داشت و استاد بود نگاهش كه میكردی فكر میكردی همین الان میخوان باهاش مصاحبه مطبوعاتی كنند پیرامون موضوع: چگونه این همه سلامت هستید؟


و اولین سئوال این خواهد بود: راز سلامتی و شادابی شما چیست؟


غافل از اینكه تصور كنی كه جواب این باشه: من چند تركش در نخاعم دارم؛ شیمیائی شدم و سرطان خون دارم؛ و در ضمن یك تركش هم در لگنم......
اگر اولین بار كه اینها را شنیدم شوكه نشدم؛ تنها دلیل این بود كه قبلا دورادور پرسیده بودم ایشان كی هستند؟


امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 5





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان غم انگیز آن سوي پنجره......

تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 زمان : 14:30 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 186
در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك 
ساعت روي تختش بنشيند . تخت او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آن ها ساعت ها با يكديگر صحبت مي كردند ؛ از همسر ، خانواده ، خانه ، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي زدند .



هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد ، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد .بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي گرفت .


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

بین شما کسی مسلمان هست؟ (حکایت)

تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 زمان : 14:23 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 176
وانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت: بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ،



بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم.



جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا،



پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند 


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان کوتاه “طعم هدیه”

تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 زمان : 14:20 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 171


روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.



آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.



پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

ثروتمند شدن بخاطر نگهداری از پدر

تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 زمان : 14:16 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 172

مردی چهار پسر داشت. هنگامی که در بستر بیماری افتاد، یکی از پسرها به برادرانش گفت:

«یا شما مواظب پدر باشید و از او ارثی نبرید، یا من پرستاری اش می کنم و از مال او چیزی نمی خواهم؟!»



برادران با خوشحالی نگهداری از پدر را به عهده او گذاشتند و رفتند. پس از مدتی پدر مُرد. شبی پسر در خواب دید که به او می گویند در فلان جا، صد دینار است، برو آن را بردار، اما بدان که در آن خیر و برکتی نیست.



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان زیبای نیکی کردن

تاریخ : چهارشنبه 12 بهمن 1390 زمان : 19:22 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 217

روزی روزگاری پسرك فقیری زندگی می كرد كه برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می‌كرد.از این خانه به آن خانه می‌رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد كه تنها یك سكه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود كه شدیداً احساس گرسنگی می‌كرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا كند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز كرد. پسرك با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا، فقط یك لیوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگی شدید پسرك شده بود 



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

دوست داری ببینی بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟؟؟؟!!!!!

تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 زمان : 11:59 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 177
ff4d32120e50 100.jpg دوست داري ببيني بهشت و جهنم چه شكلي هستند؟
یک مرد روحانی، روزی با خداوند مکالمه‌ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت.


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان مرد پولدار و مسئول خیریه(جالبه حتما بخونید)

تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 زمان : 11:57 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 166

fun182 داستان مرد پولدار و مسئول خیریه

مسئولین یک مؤسسه خیریه متوجه شدند که وکیل پولداری در شهرشان زندگی می‌کند و تا کنون حتی یک ریال هم به خیریه…پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.

مسئول خیریه: آقای وکیل ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردارید ولی تا کنون هیچ کمکی به خیریه نکرده‌اید. نمی‌خواهید در این امر خیر شرکت کنید؟

وکیل: آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردید متوجه شدید که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله، هفته پیش درگذشت و در طول آن سه سال، حقوق بازنشستگی‌اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی‌کرد؟

مسئول خیریه:



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

از تو ثروتمند تر هم هست؟!!!!(بیل گیتس)

تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 زمان : 11:50 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 173

bil geats story داستان آموزنده ثروتمندتر از بیل گیتس

از بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

- چه کسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان کاملا واقعی......خون دادن به خواهر

تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 زمان : 11:38 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 227
www.pix2pix.org

سال ها پیش زمانی که به عنوان داوطلب در بیمارستان استانفورد مشغول کار بودم

با دختری به نام لیزا آشنا شدم که از بیماری جدی و نادری رنج میبرد.

ظاهرا تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله خود بود

که او نیز قبلا مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بود

و هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.

 

پزشک معالج وضعیت بیماری خواهرش را توضیح داد و پرسید:

آیا برای بهبودی خواهرت مایل به اهدای خون هستی؟؟

برادر خردسال اندکی تردید کرد و….



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 زمان : 11:35 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 136

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه
یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین…..

هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به کوچه باغهای کودکیش؛ کوچه های باریک و پیچ در پیچ
خیابان بهارستان؛ آن وقتها که هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند که دوران عوض شده بود و در گوشه و کنار کوچه ها آپارتمان های ۲ طبقه هم به ندرت  خودنمائی می‌کردند…اما هنوز انگار همان بو ی خاک و کاهگلی که روی بعضی از دیوارباغها مانده بود به مشامش می‌رسید.
حتی چهره 



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان خواندنی از اسمیت

تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 زمان : 11:31 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 146

dastan داستان خواندنی از اسمیت

یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: “من چقدر باید بپردازم؟”

و او به زن چنین گفت: “



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان ناپلئون و مرد پوست فروش

تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390 زمان : 11:49 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 158

هنگام حمله ی ناپلون به روسیه دسته‌ای از سربازان او در مرکز شهر کوچکی از آن سرزمین همیشه برف در حال جنگ بودند. ناپلون به طور اتفاقی از سواران خود جدا می‌افتد و گروهی از قزاقان روسی رد او را می‌گیرند و در خیابان‌های پر پیچ و خم شهر به تعقیب او می‌پردازند. ناپلون که جان خود را در خطر می‌بیند پا به فرار می‌گذارد و سر انجام در کوچه‌ای سراسیمه وارد یک دکان پوست فروشی می‌شود. او با مشاهده‌ی پوست فروش ملتمسانه و با نفس‌های بریده بریده فریاد می‌زند: "کمکم کن، جانم را نجات بده کجا می‌توانم پنهان شوم؟" 



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستان وحشتناک

تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390 زمان : 11:38 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 969

qrfhy6f0wtrqfktk11.jpg

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه.
دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد می شه!
این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمی شد.



امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 6 نفر مجموع امتیاز : 6





دسته : داســــتان , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی

به ســــــــایت رویای خیس خوش امدید
مشاغل و آگهی های استخدام
داستان یک دختر 16 ساله
داستانه واقعی خیانت زن به همسرش در پارک
داستانه واقعی چند دختر و پسر جوان (جالب)
داستانه زندگی یک دختر فراری
داستانه عاشقانه یک دختر
اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام!!
حكايت زيباي؛
زنده شدن نوزاد مرده با نوازش مادر
عبارات زیبا در مورد رشد و پیشرفت فردی
تخت جمشید در میان ۱۲ شهر شگفت انگیز تاریخ
آیا میدانستید که ...(شگفت اوره حتما بخونید)
داستان جالب مردی فقیر
داستان جالب قصر پادشاه
تنها بازمانده یک کشتی...
معجزه ی عشق.........
داستان فوق العاده در مورد عشق........
متن سنگ قبر بزرگان | اشعار و متون زیبا بر روی سنگ قبر بزرگان
چگونگی گفتن دوستت دارم (I LOVE YOU) به ۱۰۰ زبان !!!
مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده
تبدیل سگ به حیوانات دیگر در چین
عاقبت همسريابي ازطريق چت کردن....
گفتگوی کفن با مُرده - طنز
سیر تکامل خواستگاری - طنز
پیغام گیر تلفن شعرا !!!
نامه يك دختر به همسر آينده اش!!
دفترخاطرات تازه عروس ....... (طنز)
برچسب ها : [sc:Post_Tags]

صفحات سایت

تعداد صفحات : 2

اطلاعات کاربری


    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

پیوندهای روزانه

جستجو


پشتیبانی

تمامي حقوق در انحصار اين سایت ميباشد و هرگونه كپي برداري غير مجاز و شرعا حرام است. طراحي شده توسط : مهران دشتی  ترجمه شده توسط:royayekhis.rzb.ir