close
دانلود آهنگ جدید
داستانهای عاشقانه

درباره سایت

سلام و خسته نباشید به تمامه عزیزان و کاربران سایت رویای خیس با عنایت بر این که این سایت تازه افتتاح شده با نظراتتون منو دلگرم کنید واسه ادامه کار از همه شمایی که عضو میشید صمیمانه سپاس گزارم و همین طور کله بازدید کنندگان سایت mahdivoroojak مدیر سایت رویای خیس

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 147
کل نظرات : 75
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 78

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 104
باردید دیروز : 131
گوگل امروز : 39
گوگل دیروز : 59
بازدید هفته : 516
بازدید ماه : 1,539
بازدید سال : 5,132
بازدید کلی : 273,572

موضوعات

فقط خنده
جک 91 خیــــــــــــــــــلی خنده داره
جمله سازی های برتر2012(طنز)
پــ نــ پــ های خیلی خنده دار
هدیه باور نکردنی به دختر (طنز)
فرق حمام دختر و پسر ( طنز ) (حتما بخونید اخرشه)
دفترخاطرات تازه عروس (طنز)....... (خیلی باحاله)
نامه يك دختر به همسر آينده اش!!
پیغام گیر تلفن شعرا !!!
اگه می خواهید خواص مفید ازدواج را بدونید !!!
سیر تکامل خواستگاری - طنز
گفتگوی کفن با مُرده - طنز
دعواي دختر و پدر (طنز باحال)
عاقبت همسريابي ازطريق چت کردن....
داســــتان
داستانهای عاشقانه
داستان های جالــــــب
پیامک ها
پیامک های عاشقانه
اس ام اس:سخنان کورش کبیر
اس ام اس:دلتنگی
اس ام اس:دل شکستن
اس ام اس:لاتین
اس ام اس:جدایی و بی وفایی
گـــــوناگــــــــون
10 سوء تعبیر از موفقیت
اسم شما چه رنگی هست؟
راهای بدست اوردن ارامش
عکس های خورده شدن مردی توسط ماهی ( ۱۶+)
ایا میدانید های جالب
2012سال 2012-حوادث در سال 2012
ایا میدانید های جالب 2
ایا میدانید از گوشه کنار جهان
پسری که کاندید زیبا ترین دختر شد
غم آخرتان نباشد!!!!!!!!!
تبدیل سگ به حیوانات دیگر در چین
مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده
چگونگی گفتن دوستت دارم (I LOVE YOU) به ۱۰۰ زبان !!!
متن سنگ قبر بزرگان | اشعار و متون زیبا بر روی سنگ قبر بزرگان
ایا میدانستید(شگفت اوره حتما ببینید)
تخت جمشید در میان ۱۲ شهر شگفت انگیز تاریخ
زنده شدن نوزاد مرده با نوازش مادر
روانشناسی
با چه زنان و مرداني نمي توان ازدواج كرد ؟
تست هوش
برای رسیدن به آرامش راحت نفس بکش!
مردان به چه زنانی می‌گویند زیبا و زنان به چه مردانی می‌گویند جذاب؟
10 راه عملی برای بکاربردن روانشناسی در زندگی روزمره
20 راه استفاده از روان شناسی رنگ ها
هیچ وقت خودتون رو دست کم نگیرید...
۸ راه برای مقابله با نا امیدی!!
قلب من و محبت تو!!!!!!!!
تاثیر عاشق خدا بودن برروی انسان؟! !
این مقاله،اعتماد به نفستان را دو برابر می کند!
نامه يك روانشناس به دخترش............
این هم شد زندگی ؟
عبارات زیبا در مورد رشد و پیشرفت فردی

نویسندگان

کدهای اختصاصی

آخرین ارسال های انجمن

داستان یک دختر 16 ساله

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:28 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 2243

عکس های زیبا تقدیم به دل های با احساس شما - www.taknaz.ir

در محوطه اداره آگاهی نیروی انتظامی، دختر و پسر جوانی توسط مأموری به یکی از شعبه های آگاهی هدایت می شدند. آثار ترس در چهره پسر مشخص بود، و التهاب و شرم در رفتار دخترک دیده می شد. در حرکات آنان دقیق شدم. دخترک سعی می کرد از جوانک فاصله بگیرد، در حالت او تنفر پیدا بود. ولی پسر جوان می کوشید خود را بی تفاوت نشان دهد.

چند لحظه در کنار آنها حرکت کردم. فهمیدم که بحث بر سر اختلافی بود که بین دختر و پسر رخ داده است. وقتی از قضیه پرسیدم؛ دخترک شانزده ساله، داستان زندگی خودش را چنین تعریف نمود:



امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 3 نفر مجموع امتیاز : 46





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستانه واقعی خیانت زن به همسرش در پارک

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:24 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 15733

عکس های زیبا تقدیم به دل های با احساس شما - www.taknaz.ir

 

پسر جوان یک بلوتوث زننده برایم ارسال کرد و در واقع این تصاویر زشت زمینه برقراری ارتباط شومی را بین ما به وجود آورد و… .

توی پارک نشسته بودم و دخترم مشغول بازی بود که ناگهان متوجه نگاه شیطانی پسری جوان شدم.
او پس از چند دقیقه جلو آمد و پرسید: گوشی تلفن همراه شما بلوتوث دار است؟

با لبخندی سرم را تکان دادم و در جوابش گفتم: آره، فضولی؟

در این لحظه پسر جوان خندید و گفت: خوب شناختی! یک فضول مزاحم هستم. حالا اگر ایرادی ندارد سیستم بلوتوث گوشی ات را فعال کن .



امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 19 نفر مجموع امتیاز : 183





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستانه واقعی چند دختر و پسر جوان (جالب)

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:20 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 1637

داستان واقعی چند دختر و پسر جوان

ماجرا از یک فیلم شروع شد؛ چهار دختر و پسر جوان که برای شروع زندگی مشترکشان و برگزاری جشن عروسی نیاز به پول داشتند، با الگو‌برداری از یک فیلم سینمایی، سریال اخاذی‌ها و سرقت‌های میلیونی‌شان را آغاز کردند.
همه چیز با شکایت مدیرعامل یک شرکت صادرات و واردات برملا شد. مرد جوان با مراجعه به پلیس ادعا کرد که منشی سابق شرکتش قصد اخاذی از او را دارد و تماس‌های تهدید‌آمیز او زندگی‌اش را به هم ریخته است؛ «فریبا چند وقت پیش از شرکتم استعفا داد و رفت.
اما حالا چند روزی است که با من تماس می‌گیرد و می‌گوید که فیلمی از من در اختیار دارد که اگر آن را در اختیار همسرم قرار دهد، زندگی‌ام از هم می‌پاشد. حالا هم برای پس دادن فیلم درخواست ۸۰ میلیون تومان حق‌السکوت کرده. من نمی‌دانم که این فیلم چیست اما از این می‌ترسم که تماس‌های او باعث شود همسرم حرف‌هایش را باور کند و زندگی‌ام از هم بپاشد.»

با شکایت مرد جوان، رسیدگی به ماجرا در دستور کار گروهی از ماموران قرار گرفت و تحقیقات برای شناسایی و دستگیری دختر جوان شروع شد.

شروع یک ماجرا
فریبا یک بار دیگر خودش را در آینه قدی جلوی در برانداز کرد و از در بیرون رفت. در را آن قدر محکم پشت سرش بست که صدای شکایت مادر را نشنید. او باید یک بار دیگر به مدیر شرکت زنگ می‌زد و بعد طبق نقشه، سیمکارت اعتباری‌اش را از بین می‌برد.
هنوز تا ساعت ده صبح که مجبور بود با مدیر شرکت تماس بگیرد، وقت داشت. برای همین یک



امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 2 نفر مجموع امتیاز : 7





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه , داستان های جالــــــب ,

نظرات ()

داستانه زندگی یک دختر فراری

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:17 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 1327

داستان زندگی دختر فراری

داستان زندگی دختر فراری

شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی.. خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من.. تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد..
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم..

چه کسی می گوید مقصر من هستم؟؟؟‌ بیایید… بیایید ببینید که



امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 8 نفر مجموع امتیاز : 35





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستانه عاشقانه یک دختر

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:10 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 813

عکس های زیبا تقدیم به دل های با احساس شما - www.taknaz.ir

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

 

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟



امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 25





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

تنها بازمانده یک کشتی...

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:40 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 381


تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود


امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 1





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

معجزه ی عشق.........

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:38 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 447
سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید , خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید , دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک , عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان فوق العاده در مورد عشق........

تاریخ : چهارشنبه 26 بهمن 1390 زمان : 11:34 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 655

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.

به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.



امتیاز : نتیجه : 5 امتیاز توسط 5 نفر مجموع امتیاز : 8





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

اگر عاشق باشی بخشنده می‌شوی.........

تاریخ : یکشنبه 23 بهمن 1390 زمان : 14:41 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 275



اگر عاشق باشی بخشنده می‌شوی. پس دیگر دلتنگی چه مفهومی‌ دارد؟ کسی که عاشق باشد همه چیز را مانند کیمیاگر به چیزی ناب تبدیل می‌کند، از کاستی‌ها غنا می‌سازد.



از خوشی‌ها به عظمت روح خود و خدا پی می‌برد، دیگر فنا شدن را نمی‌بیند. همه چیز را رها شدن و کمال می‌بیند.




امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان لیاقت عشق

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:9 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 319









روزی شیوانا پیر معرفت یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزداو رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت کرد و اینکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است.



شاگرد گفت که سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و بارفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند.



شیوانا با


امتیاز : نتیجه : 1 امتیاز توسط 1 نفر مجموع امتیاز : 6





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

داستان عاطفی شقایق

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:5 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 197
خیلی ساده اتفاق افتاد. یک روز سرد زمستان یبود. شال و کلاه کرده بودم به سرکار بروم که توی کوچه دیدمش...ساک به دست و با صورت سرخ شده از سرما و مستاصل... کاغذ نشانی را جلو آورد و من با تعجب پرسیدم:



- پلاک 21 ؟!



سرم را بالا گرفتم. صورت ظریف و بی رنگش منتظر جواب بود... خواستم بگویم با کی کار دارید؟ شما کی هستید؟ از کجا آمده اید؟ ... اما فقط دستم را به طرف در سبز رنگ خانه مان دراز کردم و او بی درنگ ساکش را دوباره به دست گرفت و رفت.



چند لحظه ای سرجایم خشکم زده بود... هر چه فکر کردم دیدم فامیل و دوست و آشنایی نداریم که به او شباهت داشته باشد. چشم های عسلی داشت و ریز نقش بود.



دلم می خواست 


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

خلاصه داستان لیلی و مجنون

تاریخ : پنجشنبه 20 بهمن 1390 زمان : 14:3 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 259


بی شک بارها نام لیلی مجنون را شنیده ومی خواهید بدانید داستان دلدادگی این دو چیست که اینقدر بر سر زبان هاست وحتی ضرب المثل کوی وبرزن شده است . می خواهم خیلی خلاصه داستان را بیان کنم هر چند شما دوستان عزیز استاد مایید . امیدوارم طوری بیان کنم که در اخر معلوم شود لیلی زن بود یا مرد!



لیلی ومجنون نام یکی از منظومه های نظا می گنجوی شاعر بزرگ ایران است .



لیلی دختری


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

زیباترین جملات عاشقانه

تاریخ : پنجشنبه 13 بهمن 1390 زمان : 15:53 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 165

میگذرد روزی این شبهای دلتنگی ، میگذرد روزی این فاصله و دوری، میگذرد روزهای بی قراری و انتظار ، میرسد همان روزی که به خاطرش گذراندیم فصلها را بی بهار ، و از ترس اینکه بهم نرسیم شب تا صبح را اشک میریختیم



♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥جملات عاشقانه♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥



تا عشق تو آمد در قلبم، تو رفتی ، تا آمدم بگویم نرو ،رفته بودی ، تا خواستم فراموشت کنم خودم را فراموش کردم



♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥جملات عاشقانه♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390 زمان : 11:35 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 115

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه
یادم آید روز دیرین گردش یک روز شیرین…..

هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به کوچه باغهای کودکیش؛ کوچه های باریک و پیچ در پیچ
خیابان بهارستان؛ آن وقتها که هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند که دوران عوض شده بود و در گوشه و کنار کوچه ها آپارتمان های ۲ طبقه هم به ندرت  خودنمائی می‌کردند…اما هنوز انگار همان بو ی خاک و کاهگلی که روی بعضی از دیوارباغها مانده بود به مشامش می‌رسید.
حتی چهره 



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

افسانه عشق و جنون

تاریخ : دوشنبه 3 بهمن 1390 زمان : 11:25 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 141

 

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
 
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
 
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و 


امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

وصیتی زیبا برای زنده ماندن

تاریخ : یکشنبه 2 بهمن 1390 زمان : 21:08 | نویسنده : soley | بازدید : 132

 

زندگی زیبا, اهدای عضو

 

روزي فرا خواهد رسيد كه جسم من آنجا زير ملحفه سفيد پاكيزه اي كه از چهار طرفش زير تشك تخت بيمارستان رفته است، قرار مي گيرد و آدم هايي كه سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از كنارم مي گذرند.



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()
برچسب ها : الهه نياز ,

دسته گلی برای مادر!

تاریخ : یکشنبه 2 بهمن 1390 زمان : 11:6 | نویسنده : soley | بازدید : 125

ماجرای جالب و پند آموز شن

 

مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

 

وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()
برچسب ها : الهه ,

سلامي از جنس بلور.......

تاریخ : پنجشنبه 29 دي 1390 زمان : 15:7 | نویسنده : soley | بازدید : 127


سلامی از جنس بلور و...

آه از این همه بغض......

حالا ديگر تنها سکوت بهانه ایست برای اشکی که گه گاه بر آستين خاطره ها یم خشک میشود

             

گاهي عشق در بلنداي اسمان گره ميخورد و چنان اوج ميگيرد که گاه با عشق هاي زميني به رقابت بر ميخيزد

به ماجراي جذاب و شنيدني

        



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

یک داستان عاشقانـــــــــه دیگر

تاریخ : سه شنبه 27 دي 1390 زمان : 14:42 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 137
از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست...  

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود...به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود... اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود.... هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق! 
از زندگی خسته شده بود.... شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست...

نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود ... درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . 

امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

یه داستان کوتا ولی جالب

تاریخ : سه شنبه 27 دي 1390 زمان : 14:31 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 212

www.pix2pix.org



پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون...



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

عشق به این میگن

تاریخ : سه شنبه 27 دي 1390 زمان : 14:29 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 149

www.pix2pix.org

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم كه میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت كنم.
دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینكه یك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

راهی متفاوت برای ابراز عشق

تاریخ : سه شنبه 27 دي 1390 زمان : 14:15 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 145

www.pix2pix.org

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید :
 
 آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟
 
برخی ازدانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.
 
برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.
 
شماری دیگر هم گفتند « با هم بودن در تحمل رنجها ولذت بردن از خوشبختی » را راه بیان عشق می دانند.
 

در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:
 
یک روز زن و شوهر جوانی



امتیاز : نتیجه : 0 امتیاز توسط 0 نفر مجموع امتیاز : 0





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

آخرین مطالب ارسالی

به ســــــــایت رویای خیس خوش امدید
داستان یک دختر 16 ساله
داستانه واقعی خیانت زن به همسرش در پارک
داستانه واقعی چند دختر و پسر جوان (جالب)
داستانه زندگی یک دختر فراری
داستانه عاشقانه یک دختر
اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام!!
حكايت زيباي؛
زنده شدن نوزاد مرده با نوازش مادر
عبارات زیبا در مورد رشد و پیشرفت فردی
تخت جمشید در میان ۱۲ شهر شگفت انگیز تاریخ
آیا میدانستید که ...(شگفت اوره حتما بخونید)
داستان جالب مردی فقیر
داستان جالب قصر پادشاه
تنها بازمانده یک کشتی...
معجزه ی عشق.........
داستان فوق العاده در مورد عشق........
متن سنگ قبر بزرگان | اشعار و متون زیبا بر روی سنگ قبر بزرگان
چگونگی گفتن دوستت دارم (I LOVE YOU) به ۱۰۰ زبان !!!
مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده
تبدیل سگ به حیوانات دیگر در چین
عاقبت همسريابي ازطريق چت کردن....
گفتگوی کفن با مُرده - طنز
سیر تکامل خواستگاری - طنز
پیغام گیر تلفن شعرا !!!
نامه يك دختر به همسر آينده اش!!
دفترخاطرات تازه عروس ....... (طنز)
فرق حمام دختر و پسر ( طنز )
برچسب ها : [sc:Post_Tags]

اطلاعات کاربری


    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

پیوندهای روزانه

جستجو


پشتیبانی

تمامي حقوق در انحصار اين سایت ميباشد و هرگونه كپي برداري غير مجاز و شرعا حرام است. طراحي شده توسط : مهران دشتی  ترجمه شده توسط:royayekhis.rzb.ir