close
چت روم
داستانه زندگی یک دختر فراری

درباره سایت

سلام و خسته نباشید به تمامه عزیزان و کاربران سایت رویای خیس با عنایت بر این که این سایت تازه افتتاح شده با نظراتتون منو دلگرم کنید واسه ادامه کار از همه شمایی که عضو میشید صمیمانه سپاس گزارم و همین طور کله بازدید کنندگان سایت mahdivoroojak مدیر سایت رویای خیس

آمار سایت

آمار مطالب
کل مطالب : 156
کل نظرات : 77
آمار کاربران
افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 49

کاربران آنلاین

آمار بازدید
بازدید امروز : 53
باردید دیروز : 5
گوگل امروز : 0
گوگل دیروز : 0
بازدید هفته : 69
بازدید ماه : 701
بازدید سال : 2,336
بازدید کلی : 315,609

موضوعات

فقط خنده
جک 91 خیــــــــــــــــــلی خنده داره
جمله سازی های برتر2012(طنز)
پــ نــ پــ های خیلی خنده دار
هدیه باور نکردنی به دختر (طنز)
فرق حمام دختر و پسر ( طنز ) (حتما بخونید اخرشه)
دفترخاطرات تازه عروس (طنز)....... (خیلی باحاله)
نامه يك دختر به همسر آينده اش!!
پیغام گیر تلفن شعرا !!!
اگه می خواهید خواص مفید ازدواج را بدونید !!!
سیر تکامل خواستگاری - طنز
گفتگوی کفن با مُرده - طنز
دعواي دختر و پدر (طنز باحال)
عاقبت همسريابي ازطريق چت کردن....
داســــتان
داستانهای عاشقانه
داستان های جالــــــب
پیامک ها
پیامک های عاشقانه
اس ام اس:سخنان کورش کبیر
اس ام اس:دلتنگی
اس ام اس:دل شکستن
اس ام اس:لاتین
اس ام اس:جدایی و بی وفایی
گـــــوناگــــــــون
10 سوء تعبیر از موفقیت
اسم شما چه رنگی هست؟
راهای بدست اوردن ارامش
عکس های خورده شدن مردی توسط ماهی ( ۱۶+)
ایا میدانید های جالب
2012سال 2012-حوادث در سال 2012
ایا میدانید های جالب 2
ایا میدانید از گوشه کنار جهان
پسری که کاندید زیبا ترین دختر شد
غم آخرتان نباشد!!!!!!!!!
تبدیل سگ به حیوانات دیگر در چین
مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده
چگونگی گفتن دوستت دارم (I LOVE YOU) به ۱۰۰ زبان !!!
متن سنگ قبر بزرگان | اشعار و متون زیبا بر روی سنگ قبر بزرگان
ایا میدانستید(شگفت اوره حتما ببینید)
تخت جمشید در میان ۱۲ شهر شگفت انگیز تاریخ
زنده شدن نوزاد مرده با نوازش مادر
روانشناسی
با چه زنان و مرداني نمي توان ازدواج كرد ؟
تست هوش
برای رسیدن به آرامش راحت نفس بکش!
مردان به چه زنانی می‌گویند زیبا و زنان به چه مردانی می‌گویند جذاب؟
10 راه عملی برای بکاربردن روانشناسی در زندگی روزمره
20 راه استفاده از روان شناسی رنگ ها
هیچ وقت خودتون رو دست کم نگیرید...
۸ راه برای مقابله با نا امیدی!!
قلب من و محبت تو!!!!!!!!
تاثیر عاشق خدا بودن برروی انسان؟! !
این مقاله،اعتماد به نفستان را دو برابر می کند!
نامه يك روانشناس به دخترش............
این هم شد زندگی ؟
عبارات زیبا در مورد رشد و پیشرفت فردی

نویسندگان

کدهای اختصاصی

آخرین ارسال های انجمن

داستانه زندگی یک دختر فراری

تاریخ : پنجشنبه 18 خرداد 1391 زمان : 13:17 | نویسنده : mahdivoroojak | بازدید : 1662

داستان زندگی دختر فراری

داستان زندگی دختر فراری

شب سرآغاز بدبختی من بود.. شبی سرد و بارانی.. خانه ای کوچک و حوضی بزرگ پر از ماهی های رنگی. چه کسی باور می کرد که من.. تنها دختر سید معتمد دل از خانه ای به این باصفایی بکنم و دنیای گرگ های میش نما وارد شوم.. همه چیز از تنهایی شروع شد..
مادرم صبح تا شب در خانه کار می کرد و توجهش به مرغ و خروس توی حیاط بود و غیبت های اقدس خانوم همسایه وراجمون و پدرم سید علی.. معتمد محل بود. صبح تا شب کارش این بود که مغازه را رها کند و به کار مردم برسد.. من تنها بودم.. خواهر و برادری نداشتم..

چه کسی می گوید مقصر من هستم؟؟؟‌ بیایید… بیایید ببینید که

من اینجا هم تنها هستم!! تازه چهارده سالم بود.. اوج دوران بلوغ.. اوج احساسات.. اوج شهوت های زودگذر.. تو مدرسه هم هیچ کسی از من خوشش نمیومد.. فقط سارا.. دختر زیبا و قد بلند اما زورگو و تنبل روزی سراغم آمد.. روزی که از این همه بی توجهی خسته شده بودم..
سارا کلاس سوم راهنمایی بود و من دوم.. البته اون یک سال هم رد شده بود


وقتی اشکامو پاک کرد و بغلم کرد حس کردم کسی هم از من یادی کرده.. پس خدا هنوزم به فکرمه

اون بود که اولین بار پای منو به یک پارتی (مثلا تولد سمیرا جون) دعوت کرد. در حالی که سمیرا جونی وجود نداشت.. من که تا آن روز از میدان آزادی بالاتر را تنهایی نرفته بودم با او به یکی از محله های بالای شهر که بعدا فهمیدم زعفرانیه است رفتم.. لباس هایم مناسب همچین جایی نبود و باز افسرده و غمگین شدم و به خودم و جد و آبادم لعنت فرستادم.. اما باز هم سارا کنارم آمد و با دست به پشتم زد و گفت: کجایی بابا؟؟
نگاه شرمساری به سارا کردم و گفتم بهتره من برگردم خونه!! از نگاهم فهمید منظورم چیست و با لبخند گفت: این که چیزی نیست رفیق.. من فکر همه جاشو کردم.

خانه ای ویلایی با بیش از ۵۰۰ متر زیر بنابا استخری بزرگ درست وسط حیاط.. موسیقی تندی که می آمد جدا از موزیک ها و هیجان های یک تولد ساده بود.. برای اولین بار وارد شدم و پابند.. گول خورده بودم اما کم نیاوردم.. دختری لاغر با کت و دامنی سفید و موهای مش کرده و آرایشی زننده که معلوم بود چند سالی بزرگ تر از ماست به سارا سلام داد و بعد مرا در آغوش گرفت و بوسید و کلی از سارا تشکر کرد که مرا به آنجا برده و مدام می گفت: عزیزم.. خوش اومدی

همین توجهات بی جا باعث شد خیال کنم اینها دوستان من هستند.

وارد خانه که شدیم همه.. زن و مرد.. دختر و پسر با هم می گفتند و می خندیدند و عده ای هم خود را با بازی پاسور و تخته نرد مشغول می کردند.. البته من آن روز حتی اسم آن بازی ها را هم نمی دانستم.. واقعا هیجان خاصی داشت.

اون دختر که سارا او را الی صدا می کرد البته اسم اون الهه بود ما را به اتاقی برد که تقزیبا جمعیت کمتری داشت اما چند دختر در حال تعویض لباس بودند.
سارا از داخل کیفش که مثل کمد آقای ووپی همه چیز داشت دو دست لباس در آورد. یکی برای خودش و یکی را که رنگ قرمز تندی داشت و آستین هایش هم کوتاه بود را به من داد من امتناع کردم و گفتم: سارا می فهمی چی میگی؟؟ اینجا همه نامحرم هستند اون وقت من؟؟؟‌ خندید.. خنده که نه.. قهقهه ای بلند شبیه صدای نیشخند شیطان زمانی که تو را به گناهی آلوده می کند.. بعد در حالی که لباسش را پوشیده بود و مشغول مرتب کردن موهایش بود به حرفاش ادامع داد: ببین بچه جون.. من تو رو اینجا آوردم که خوش باشی و بهت توجه کنن و از این خفتی که دچارشی نجاتت بدم.. نمی دونم چرا ولی بغضی به اندازه تمام عمرم سراسر وجودم را فراگرفت.. روی زمین نشستم و گریه کردم.. وقتی چشم باز کردم در مقابلم پسری زیبا و قدبلند که معلوم بود بیشتر از ۲۲ سال ندارد با چشم و ابرو سیاه نگاهم کرد.. نمی دانم  چرا!! خریت کردم.. بچه بودم و نگاه های آلوده او را با نگاه معصومانه اشتباه گرفتم.
چرا؟؟ اصلا چرا سهیل با آن صورت و ابروی دست کاری شده .. چرا سهیل و یک عمر پشیمانی و حسرت
ما آن روز فقط همدیگر را نگاه می کردیم.. چه مدتی به این صورت گذشت یادم نیست.. فقط زمانی نگاهمان از هم جدا شد که سارا و الی دو طرف سهیل قرار گرفتند و هر کدام یکی از بازوهای او را گرفتند. سهیل می دانست اما من غافل.. خیال می کردم او با یک نگاه عاشقم شده.. با یک نگاه دل و دین باختم و خودم را به نابودی کشانده.. زمان تولد تموم شده بود.

مادر و پدر حتما نگران می شدند. اما من به آنها گفته بودم خونه سارا هستم تا با هم درس بخونیم. مادر سارا هم که همه چیز را می دانست کار خود را بلد بود.
یک هفته از آن جشن کذایی و دیدن سهیل که آن موقع حتی اسمش را هم نمی دانستم گذشت. من بی تاب بودم.. هر لحظه دلم می خواست کنارم بود.. دستم را می گرفت.. عاشقی باعث شده بود سر به هوا بشم. اما باز هم مادر بی توجه بود و من خیالم راحت..
دلم می خواست از سارا درباره او بپرسم اما با او هم قهر بودم ..چرا آشتی نمی کردیم.. چرا سارا پیش قدم نمی شد.. او خوب کارش را بلد بود.. دیوانه ام کرد.. عاشقم کرد.. و در نهایت رساند.. به خودم می گفتم: لعنت به تو .. بدبخت حتی پولدار هم نیستی تا توی محل ببینیش.. دو هفته از مهمانی گذشته بود..اما روزها و شب ها برای من قرن ها می گذشت.. چقدر احمق بودم.. روزها می گذشت که یک روز که داشتم از مدرسه بیرون می آمدم سهیل را با یک شاخه گل رز سرخ دیدم که به من نگاه می کند و لبخند می زند.. چقدر جذاب و دیدنی بود.. آدم دلش می خواست این پسر زیبا را قورت بدهد.. کتانی سفید.. شلوار جین.. حتی ادکلنش هم آدیداس بود.. هیکل ورزشکاری.. پای که چقدر از دیدنش لذت بردم آنروز
اما به روی حودم نیاوردم تا اینکه نفس نفس زنان گفت: مهتاب خانوم..مهتاب خانوم!! خانوم مهتاب!! کارتون دارم!! خواهش می کنم وایسید..فقط چند لحظه مزاحمتون میشم.. قلبم تند تند می زد.. مثل گنجشکی که در دام صیاد است..صدای ضربان قلبم را می شنیدم.. شاید اونم شنید.. ایستاده بودم روبروی مرد آینده ام..
از خوشحالی اشک در چشمانم حلقه زده بود.. گل رو داد و گفت: مهتاب خانوم اسم من سهیله.. من اونروز از شما خوشم اومد.. من شما رو دوست دارم.. شاید باورتون نشه..
قطره اشکی ناخودآگاه از گوشه چشمش روی گونه هایی که از شدت خجالت سرخ شده بود غلتید.. گفت: مهتاب خانوم من نه خواهر دارم نه برادر.. حتی مادر هم ندارم..
با گفتن این حرف یک قطره اشکش به سیلی تبدیل شد.. گفت: مهتاب دوستت دارم.. می خوام زنم بشی.. سرورم بشی.. خانوم خوته من..
ساده بگم.. خر شدم.. تا بعد از ظهر با اون راه رفتم و حرف زدم.. وقت خداحافظی سهیل طوری که ناخودآگاه جلوه کند وسط خیابون گونه منو بوسید. از خجالت مردم.. او هم با کلی معذرت خواهی روانه شد.. البته شماره موبایلشو به من داد و گفت: هر وقت دلت تنگ شد زنگ بزن یا اس ام اس بده.. اما من که گوشی نداشتم.. هر روز بعد از مدرسه بهش زنگ می زدم و کلی حرفای قشنگ می شنیدم.. تمام پول تو جیبی ام رو می دادم تا کارت تلفن بخرم.. تا اینکه بعد از دو ماه سهیل به مناسبت روز ولنتاین برام یه خط موبایل اعتباری خرید با یه گوشی.. از خوشحالی نزدیک بود بغلش کنم.. از نظر من سهیل یک فرشته بود.. توجهات او باعث شده بود تمام فکر و ذکرم بشود طرز فکرش.. صحبت کردنش.. حتی لبخندش.. کتاب ها را مقابلم می ذاشتم و به آینده خوشم با او فکر می کردم در حالی که سهیل بویی از مردانگی نبرده بود.. من او را به خاطر خودش می خواستم اما او مرا به خاطر مقاصد شوم گروهش.. نمی دونم چرا؟؟ ولی برای عشق نوجوانی تاوان سختی دادم که مقصرش فقط من نبودم.. سارا هم سراغم نیومد.. سهیل هم به من اخطار کرده بود اگر بهش نزدیک شم قید همه چیز رو میزنه.. می گفت: تو پاک و نجیبی ولی اون فاسده.. چقدر خیالم خام بود. عید نوروز هم آمد اما عید برای من بدون سهیل بی معنا بود. روز به روز افسرده تر می شدم.. بعد از تموم شدن تعطیلات طاقتم طاق شد.. به سهیل گفتم:‌سهیل جان من دوستت دارم .. عزیز من پا پیش بذار.. من دیگه طاقت دوری ندارم.. شبا بدون تو سردمه..
سهیل هم خودش رو زد به موش مردگی وقتی گریه هامو دید با دست پاکشون کرد.. من فراموش کرده بودم دختر سید معتمد محل هستم. محرم و نا محرم و حلال و حرام در من مرده بود.. اجازه می دادم سهیل دستم را بگیرد یا حتی مرا ببوسد.
آنروز سهیل مرا با خود به خانه ای در شمال تهران (یادم می آید اسم خیابون پسیان بود) برد. با او وارد خانه ویلایی شدم.. گفت: خوش اومدی عروس خانوم .. با حیرت همه جا رو نگاه می کردم. سهیل رفت با دو لیوان شربت اومد.. گفت: بابا فعلا ترکیه است.. من تنهام.. اونوقت قو می گی شبا سردته.. من چی بگم که از تنهایی توی این خونه درندشت می ترسم.. وقتی چشمامو باز کردم دیدم وای……….!!!!!!!!! من هم به جمع دخترانی که بدبخت شدند پیوسته ام..
وقتی که چشم باز کردم دیدم در کنار سهیلم که مثل بجه ای مرا در آغوش گرفته و خوابیده..
لباس هایم کجا بود؟؟ سهیل؟؟ سهیل؟؟ من اینجا چی کار می کنم؟؟ چشک هاشو باز کرد و مرا بوسید.. گفت: تو پیش منی.. عشق منی..
لباس هامو پوشیدم و رفتم.. تمام تنم درد می کرد.. برای هیچ و پوچ آبروی خودم را برده بودم. وقتی وارد خونه خودمون شدم.. امین پسر عموم با دسته گل کنار پدر و مادرش نشسته بود و مرا زیر چشمی می پایید ولی من احمق او را ناامید کرده بودم.. من امین را مثل برادر نداشته ام می دونستم.. اما سهیل مرا نابود کرده بود.. نیمه شب از خونه زدم بیرون.. با ترس و لرز از خیابونا عبور می کردم به سهیل مسیج دادم که فرار کردم .. بلافاصله سراغم اومد مرا در اغوش کشید و به همون خونه ظهری برد.. اما آنجا پر از دختر و پسر و زن و مرد بود.. منو وارد کرد با لبخند شیطنت بارش گفت: اینم سوگلی من.. مهتاب خانوم.. بعد از آن روز من شدم کنیز او.. کارم فاسد کردن دختران نجیب و خوبی مثل گذشته خودم بود و معتاد کردن آنها به قرص و .. اما من هرگز چنین کاری نکردم و مورد خشم سهیل قرار گرفتم و کتک می خوردم و حالا.. در زندان. پشت میله های سرد تنهایی.. منتظر به دنیا آمدن بچه سهیل هستم.. بچه ای که مردنش می ارزد به یک نفس کشیدن پاک… بله.. درسته.. امروز من با نوزاد سهیل می میرم.. این نامه را برای شما نوشتم پدر و مادر عزیز من..
ای که دیگران را به یکی یکدانه تان ترجیح دادید..
شاید قصه من عبرتی باشد برای دیگران..
دعایم کنید..
مهتاب تنها



امتیاز : نتیجه : 4 امتیاز توسط 8 نفر مجموع امتیاز : 35





دسته : داســــتان , داستانهای عاشقانه ,

نظرات ()

مطالب مرتبط

آخرین مطالب ارسالی

به ســــــــایت رویای خیس خوش امدید
مشاغل و آگهی های استخدام
داستان یک دختر 16 ساله
داستانه واقعی خیانت زن به همسرش در پارک
داستانه واقعی چند دختر و پسر جوان (جالب)
داستانه زندگی یک دختر فراری
داستانه عاشقانه یک دختر
اولین پادشاه زن ایرانی پس از ورود اسلام!!
حكايت زيباي؛
زنده شدن نوزاد مرده با نوازش مادر
عبارات زیبا در مورد رشد و پیشرفت فردی
تخت جمشید در میان ۱۲ شهر شگفت انگیز تاریخ
آیا میدانستید که ...(شگفت اوره حتما بخونید)
داستان جالب مردی فقیر
داستان جالب قصر پادشاه
تنها بازمانده یک کشتی...
معجزه ی عشق.........
داستان فوق العاده در مورد عشق........
متن سنگ قبر بزرگان | اشعار و متون زیبا بر روی سنگ قبر بزرگان
چگونگی گفتن دوستت دارم (I LOVE YOU) به ۱۰۰ زبان !!!
مجموعه شعر های عاشقانه خاطره حیدری زاده
تبدیل سگ به حیوانات دیگر در چین
عاقبت همسريابي ازطريق چت کردن....
گفتگوی کفن با مُرده - طنز
سیر تکامل خواستگاری - طنز
پیغام گیر تلفن شعرا !!!
نامه يك دختر به همسر آينده اش!!
دفترخاطرات تازه عروس ....... (طنز)
برچسب ها : [sc:Post_Tags]

ارسال نظر برای این مطلب


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
برچسب ها : [sc:Post_Tags]

اطلاعات کاربری


    عضو شويد

    نام کاربری :
    رمز عبور :

    فراموشی رمز عبور؟

    عضویت سریع
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    نام اصلی :
    کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد

خبرنامه

    براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

پیوندهای روزانه

جستجو


پشتیبانی

تمامي حقوق در انحصار اين سایت ميباشد و هرگونه كپي برداري غير مجاز و شرعا حرام است. طراحي شده توسط : مهران دشتی  ترجمه شده توسط:royayekhis.rzb.ir